مشخص کردن هدف

مشخص کردن هدف

یکی از سوالایی که خیلیااااا از من میپرسید توی اینستاگرام اینه که هدفم رو چطور پیدا کردم ، یعنی چطور فهمیدم که چه چیزی میخوام برای زندگی شغلیم… من جواب این سوال رو به صادقانه ترین و شخصی ترین شکل ممکن بهتون میدم…

والاااا که این موضوع برای هر نفر متفاوت هستش پس من صرفا تجربه شخصیم رو میگم براتون…

در قدم اول خب هرکدوم از ما باید خودمون رو بشناسیم یعنی بدونیم از چی خوشمون میاد از چی بدمونمیاد چه چیزی رو خوب انجام میدیم چه چیزی رو بد… بذارید مثال بزنم : من خیلی ادم لجبازیم و یکعادت زشت دارم اونم اینه که حس کنم یه نفر از عقلش استفاده نمیکنه کیف میکنم اذیتش کنم متاسفانه (خب استفاده کنید از عقلمون) از طرفی به کار خودم خیلی اطمینان دارم، میدونم توی ایده پردازی ومدیریت قویتر از اجرا عمل میکنم، میدونم ریسرچم خیلی خوبه اما حفظیاتم خوب نیست و… همین چیزایکوچیک کوچیک خیلی خیلی مهم هستن توی مسیری که پیش رو دارید…

قدم بعد از اینکه خودمون رو شناختیم ازمون و خطاست و صد البته چیزی که ازش الهام بگیریم، خب منقبلا هم گفتم من به عنوان روانشناس کار کردم، خوشحال نبودم، مزون لباس داشتم، خوشحال نبودم،طراحی دکوراسیون میکردم خوشحال نبودم بناااابراین کلییی کار کردم که توشون شکست خوردم اما اینخیلی طبیعیه و جزو روند موفقیت…

اما چیزی که من ازش اولین بار الهام گرفتم که جهت زندگیم رو عوض کنم یه سریال بود… اون دوره ینا امیدی و گمگشتگی زندگی من کلا به بطالت سریال دیدن گذشت، من اولین بار سریال suits رو دیدم ویکباره به خودم اومدم و دیدم چقدرررر دلم میخواد مثل شخصیت جسیکا باشم، یکجوری برام جذاب بود کهخیلی وقتها احساس میکردم میتونستم خود من باشم… اون موقع بود که به خودم اومدم دیدم که پس منپتانسیل دارم شخصیت و زندگیم رو بهتر کنم پس چرا نشستم دارم سریال میبینم و حسرت شخصیت هاییرو میخورم که خودم رو توشون میبینم…

قدم بعدی برای من تحقیق بود ، بعد از اینکه از جسیکا خوشم اومد تصمیم گرفتم سرچ کنم راجع به زنهاییکه به نظر خودم موفق بودن ببینم چه راهی رو رفتن، چه سختیایی کشیدن، از چه فرصت هایی استفادهکردن و بیخیال نشدن و الان کجا هستن … یادم میاد اولین نفر راجع به انا وینتور تحقیق کردم، ماری بارا،شریل سندبرگ، روت پرات و…

همون موقع یکی یکی نشستم پترن موفقیتشون رو بنویسم برای خودم، از مهمترین چیزهایی که برایهمشون مشترک بود تکمیل اطلاعات در فیلدی بود که میخواستن در اینده توش کار کنن!!! خوب منمیدونستم که میتونم مدیر خوبی باشم، خلاقیت دارم، نوشتن و فن بیانم بد نیست و میتونم خوب پرزنت کنمایده هایی رو که دارم، از این جهت بود که مارکتینگ شد انتخاب اولم و چون دیدم توی ایران نمیتونماونجور که میخوام توی این رشته اطلاعات خودم رو کامل کنم تصمیم به مهاجرت گرفتم و از ایرانرفتم…

من همیشه یک ویژن برد داشتم توی گوشی که هر وقت داشتم انگیزم رو از دست میدادم اون رو میدیم و بهخودم یاداوری میکردم که مسیر به چه شکل هست و چه سختیایی داره اما تهش میتونه قشنگ باشه…

خلاصه قصه ی پیدا کردن هدف من اینجوری بود اما این تجربه میتونه برای هرکسی متفاوت باشه …

شما خودتون رو میشناسید؟؟؟؟ میدونید چه چیزی بهتون الهام میده توی زندگی؟؟؟؟

شبنم حسینی

5 پاسخ
  1. عاطفه
    عاطفه گفته:

    مشکل من همیشه توی زندگی اینه که وقتی یه شخصیتی یا یه موقعیتی میبینم که فکر میکنم خیلی به من و هدفم نزدیکه و من میتونم توی این زمینه موفق باشم ترس از تقلید کردن و کپی کردن نمیزاره برم راجع بهش تحقیق کنم و بخاطر همین همیشه سر درگمم🤦‍♀️

    پاسخ
  2. rahele
    rahele گفته:

    من وقتی میخواستم رشته دبیرستانمو انتخاب کنم دقیق نمیدونستم چی میخوام فک میکردم مدیریت بازرگانی دوست دارم بعضی اوقات برنامه هایی در مورد اقتصاد میدیدم فک میکردم دوست دارم ولی درواقع نداشتم.اولین جرقه توی شناخت خودم با دیدن یه فیلم ترکی بود.دختر جراح مغز و اعصاب بود.خیلی خوشم اومد.عاشق اون روپوش سفیدش شدم.رفتم یه مانتو سفید خریدم.بیشتر اوقات میپوشیدمش.رفتم تحقیق کردم کلی کتاب خوندم تا بالاخره فهمیدم اینچیزی که الان هستمو دوست ندارم.باعث شد تغئیر رشته بدم گرچه اول راهم ولی میدونم تهش میرسم بهش

    پاسخ
  3. ساینا
    ساینا گفته:

    سلام شبنم عزیزم
    خیلی از پستات و سبک پروداکتیوت ایده میگیرم ولی نمیدونم بیشتر از این از کجا این اطلاعاتو گیر بیارم که به زبان فارسی ترجمه شده باشه ممنون میشم بازم کمک کنی
    xoxo

    پاسخ
  4. لاله
    لاله گفته:

    خیلی خوب بود.ممنونم.من یه مدته این بحث های شمارو دنبال میکنم تا به نتیجه برسم.من تا حالا شغلی نداشتم یعنی موقعیتش رو داشتم مثلا حداقلش این بود که توی زبانکده تدریس کنم ولی راستش همیشه یه چیزی ته دلم رو خالی میکنه حس میکنم ممکنه به اندازه کافی خوب نباشم حس میکنم ممکنه موفق نباشم حس میکنم نتونم از پس کار بر بیام حس ممکنه توی کار چیزی پیش بیاد و من غافگیر بشم و مشکل ساز بشه برام و خیلی افکار دیگه انگار که اعتماد بنفس ندارم اصلا خودمو همیشه دسته کم میگیرم این خیلی بده خودم میدونم.آدم با استعدادی هستم از یاد گرفتن لذت میبرم و همیشه دوس دارم چیزای مختلف رو امتحان کنم یاد بگیرم ولی این شور اشتیاق برای هرچیزی تا اخر همراهم نمیمونه بعد خسته میشم و اون شوق و انگیزه از بین میره واسه همین خیلی فعالیت ها انجام دادم یا خیلی چیزا یاد گرفتم ولی نه کامل….من هیچ کاری رو تکمیل نمیکنم همیشه توی ذهنم پروندشون بازه الان به عنوان جوان۲۷ساله شرایط زندگیم چیز دیگه ای میتونست باشه چون پن از بچگی فعالیت های مختلفی داشتم و مطمینم همه ازون بچه و بعد اون نوجون فعال انتظار یه جوان دیگه رو داشتن….کافی بود یکی از فعالیت ها و کلاسام رو ادامه میدادم تا اخر……نمیدونم شاید من واسه هیچکدومشون ساخته نشده بودم!یا شاید تنبلم که بی انگیزه میشم !نمیدونم واقعا!همه ش دنبال اینم بدونم من واقعا برای چه کاری ساخته شدم!!!!؟؟؟؟؟خسته شدم از اینکه بشینم و به زندگی آدمایی نگاه کنم که شاید هیچ استعدادی نداشتن ولی الان شرایط بهتری دارن در مقایسه با من…..من دنبال موفقیتم اما موفقیت توی چه چیزی دقیقا با چه انگیزه ای چجوری…..

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *